سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

62

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

با دشمن بيرون از بهر اين جنگ كن تا اندرون تو سلامت ماند با مطلوب و چون عداوت از اندرون مىآيد جنگ و مجاهده با او اولى باشد و اين جنگ را قوىتر بايد كردن رجعنا من الجهاد الاصغر الى الجهاد الاكبر و اين جنگ با اين دو دشمن در اندرون و بيرون از بهر مطلوبيست و تو آن مطلوب را باش درين بودم كه روى بنفس نهادم و گفتم تا ببينم كه بيخ او كجاست تا آن بيخ را ببرم و هر مهمّى كه بيخ نفس بدان تعلّق دارد آن مهمّ را ويران كنم و از هر كجا كه نفس سر برآوردى پاره‌پاره‌اش مىكردم همچون صورت سگ و دندانهاش را مىشكستم باز ساعتى بر شكل خوكش مىديدم سيخهاى آهنين در شكمش مىخليدم و پاره‌پاره و ريزه‌ريزه‌اش مىكردم چنانك هيچ نماند چون بخفتم سبزها و خوشيها و راحتها مىديدم در خواب و چون بيدار شدم سورهء تبّت پيش دل آمد بخواندم گفتم مگر ابو لهب نفس منست كه چنين لهبى در من مىزند ما أَغْنى عَنْهُ مالُهُ وَ ما كَسَبَ « 1 » چندين علم و حكمت اين بلاى لهب را از ما بازنداشت وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ « 2 » آن بيخ اوست كه اندك‌اندك جمع شود ازو فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ « 3 » بايد كه رسنى در گردن نفس كنم و به هزار رسوايىاش برآويزم و اللّه اعلم . فصل 46 سؤال كرد كه دوستان را چندين بلا چگونه مىدهد كه اشدّ البلاء علي الانبياء گفتم كه بلا بمعنى نيكويى باشد اگرچه به ظاهر مبيّن رنجست يعنى بر تن رنج نمايد و ليكن دل به زير آن رنج خندان باشد همچون ابر بهارى كه او همىگريد و گل همىخندد همچنانك تنشان چون از روى ظاهر از دنياست و دنيا سراى بلاست لاجرم بلا بر تن فرومىآيد امّا دل چون آن جهانى بود در رياض خرّم [ بود ] باز تن چون از حساب مردگانست شادى را سزاوار نبود و دل چون موضع دريافت است شادى نصيب او بود باز آن همه بازگونگى از اهل دنياست كه ايشان شادى را بتن آرند و غم را بدل

--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء 111 ، آيهء 2 . ( 2 ) همان سوره ، آيهء 4 . ( 3 ) همان سوره ، آيهء 5 .